و
من
همه ی حواسم
به چشمان مردم شهربود
که
عاشق خنده ات
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-شوند...
به سلامت دل نمیبندم.من...خداحافظی هادیده ام...
و
من
همه ی حواسم
به چشمان مردم شهربود
که
عاشق خنده ات
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-شوند...
کسی نبودجواب بده
آهسته گفتم کسی همراه من نیست
....
.......
..........
..............
تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهام
من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی ..
من هنـــوز روزها را می شــمارم!..
و تـــو پیدا نمیشوی !..
یا من بازی را بلــد نیستم !
یا تو جر زدی !
---------------------------------------------------
سلام
یه آدرس میذارم
وبلاگه کسیه که داره به هر
سختی ای که هست زندگی میکنه
قابل تحسینه که هنوزنشکسته
همینجابهش میگم که زمان همه چیودرست میکنه
دوست داشتیدبهش سربزنید...
اینم آدرسش:
---------------------------------------------------
من دارم واسه همیشه میرم
حلالم کنید...
بای![]()
آرام و خونسرد..
می خواند از نامردمی و کوچکی آدمها...
از مدعیان.. مدعی چه چیزی؟...
از دروغی به نام حق... از حقی به نام دروغ...
قبول داشتم...
کلماتش تماما حقیقت بود... اما...
چنان آرام می خواند و انگشتانش را به تارهای گیتار میکوبید که اتفاقی نیفتاده...
او را، همه وجودش را، روحش را، فکرش را، تنها یک حقیقت تلخ دیدم...
نفسم بند آمد و خونم به جوش...
چه می خوانی تو؟ لعنت بر تو و تمام حقایقت...
چشمانم رنگ خون به گرفت...
تنها..
در ذهنم سر بریدم او را...
و از کنارش رد شدم...
حال.. من نیز همچون او بودم...
از آن لحظه منتظرم تا کسی مرا سر ببرد...
خوبید؟
من به دلیل مشغله ی کاری نمیتونم دیگه مثه گذشته بیام نت
ازاین به بعدکمترمیام
ولی فراموشم نکنیدادوستای گلم م م م م م م م م![]()
-----------------------------------------------------------------
مي بخشم کساني را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پايان خودم نزديکم ، پروردگارا. به من بياموز در اين فرصت حياتم آهي نکشم براي کساني که دلم را شکستند
-----------------------------------------------------------------
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن دراوست عشق در لحظه پديد مي آيد،دوست داشتن در امتداد زمان عشق معياري را در هم مي ريزد،دوست داشتن بر پايه معيارها بنا مي شود عشق ويران کردن خويشتن است،دوست داشتن ساختني عظيم عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد،دوست داشتن از شناخت سر چشمه مي گيرد عشق قانون نمي شناسد،دوست داشتن اوج احترام به قوانين است عشق فوران مي کند چون آتشفشان،دوست داشتن جاري مي شود چون...
----------------------------------------------------------------
بعضی اوقات باید رفت اروم بی سر صدا الان وقته رفتن فرا رسید پس اروم برو
----------------------------------------------------------------
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم ، گاه يک نغمه آنقدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم ، گاه يک نگاه آنچنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند ، گاه يک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
--------------------------------------------------------------
vaghti ye bar az doostet zarbe mikhori dorost mesle in mimoone ke ba mashin behet zade o daghoonet karde...ama vaghti mibakhshish dorost mesle in mimoone ke behesh forsat dadi ta dande aghab begire o dobare az root rad she ta motmaen she ke hichi azat namoonde....
--------------------------------------------------------------
دل خون شد از امید و نشد یار یار من /ای وای بر منو دل امید وار من
--------------------------------------------------------------
پ.ن:ازهمه مخصوصاوبلاگ نویسی به نام زهره معذرت میخوام بخاطراذیتام وآپ نکردنم
پ.ن۱:ببخشید
پ.ن۲فعلابای![]()
مابازاومدیم
موضوع خاصی واسه آپ کردن ندارم ولی اومدم بگم تویی که بااسم مریم یاسه نقطه اینج وتووبلاگ دست نوشته های جورواجورنظرمیذاری اگه باره آخرت نباشه روزگارتوسیاه میکنم.
این آخرین باره که فرصت میدم بهت.خوددانی
فعلابای
اومدی گفتی که دوستت دارم
امامن حرفاتوباورندارم
میدونم که تموم حرفات دروغه
میدونی که من دیگه دوستت ندارم
خسته ام ولی به اون فکرنمیکنه دلم
ای خدا
اونی که میخواستمش کرده ولم
اما
دوباره برگشته ومنومیخواد
ای وای
امان ازاین دلم
قلبی که شکسته دیگه آروم نمیشه
اینوبدون چشم من نم نم بارون نمیشه
بروتادلمم به تنهایی عادت کنه
بذارتارفتنت خیالموراحت کنه
برووفکریکی دیگه باش
من میمونمودلموغصه هاش
آخه نمیخوام دیگه توروببینم
دل من مونده باتنهاییاش
خسته ام ولی به اون فکرنمیکنه دلم
ای خدا
اونی که میخواستمش کرده ولم
اما
دوباره برگشته ومنومیخواد
ای وای
امان ازاین دلم

---------------------------------------------------------------------
سلام دوستای گلم
من ممکنه چندوقتی نتونم بیام وآپ کنم ولی این معنیش این نیست که بهتون سرنمیزنم
فقط آپ نمیکنم.
پ.ن:مشکلی که گفته بودم حل شدخداروشکر
پ.ن1:ازدعاهای تک تکتون واقعاممنونم
پ.ن2:ایشالاعروسیتون جبران کنیم
پ.ن3:این مدت که دقیقانمیدونم چندوقت طول میکشه منوفراموش نکنیدااااااا
پ.ن4:کسایی که فراموشم کنم به طرزفجیعی نفرین میشن
پ.ن5:برای مثال:به زمین گرم بخوری
دست به طلامیزنی خاک بشه الهی
بترشی ایشالا
و...
پ.ن6:راستی دیگه هرسه شنبه آپ نمیکنم،هروقت دوست داشته باشم آپ میکنم
پ.ن7:براامروزبسه دیگه
پ.ن8:فهلابای
پ.ن9:راستی این شعری که اون بالانوشتم آهنگ جدیدامین فیاض هستش به نام فکرنمیکنه
پ.ن10:واسه دانلودم نمیذارمش تاتوکفش بمونید
پ.ن11:الان همه میان میگن مااین آهنگ راداشتیم...باشه
پ.ن12:توقسمت لینکهاازلینک*دانلودموزیک ونرم افزار*میتونیددانلودش کنیداین آهنگ رو...
یه زمانی عشق مقدس بود. قابل احترام بود...
یه زمانی آدم عاشق آروم بود. حس خوبی داشت. آرامش داشت. چون معشوقش کنارش بود...
اما الان چی؟
الان عشق قشنگ نیست بلکه ترسناکه، ترسناکه به خاطر اینکه از همون اولش که عشق به وجود
میاد ترس جدایی و بی وفاییش یه لحظه آدمو آروم نمیذاره.
الان دل عاشق قشنگ نیست چون پر از زخم و درده، پر از رد پاست... رد پای معشوق...
الان عشق مقدس نیست چون کسی بهش احترام نمیذاره. کسی حال عاشق رو نمی فهمه...
الان آدم عاشق آروم نیست، حس خوبی نداره، آرامش نداره... چون همیشه از معشوقش دوره
چون معشوقش اونو نمی فهمه...
--------------------------------------------------
آن روزها گذشتند
روزهاي پياپي شور و زندگي
روزهايي كه بوي اميد مي داد
لحظه هايي كه مرا تا اوج خوشبختي مي رساند
آنجا كه به ابرها دست مي كشيدم
و با تلالو خورشيد زندگي مي كردم
و ثانيه هايي كه درياي نيلوفر قلبم قد مي كشيد
و مي پيچيد و به بغض ابرها مي رسيد
اما...
حالا من مانده ام و دلتنگي
من مانده ام و دنيايي حرف نگفته
حالا من هستم و خستگي از ركود لحظه هاي كبود خاطره
انگار گم شده ام در هجوم سكوتي تلخ
انگار از ذهن زمان پاك شده ام
و در سياهي سمج روزهاي بي پايان گم
كاش مي توانستم از ديار غريبانه ي دلتنگي هجرت كنم
كاش توان اين را داشتم كه تا مرز روياي سبز با هم بودن پرواز كنم
و در آغوش مهرباني ها جاني تازه بيابم
كاش...
--------------------------------------------------
پ ن: حالم خوب نيست
پ ن۱: اگه از پستم خوشتون نيومد مسئله اي نيست
پ ن۲: دوست ندارم قرص بخورم
پ ن۳: برام دعا كنين
پ ن۴: دلم براي آرامش تنگ شده
پ ن۵: فكر اشك هاي مادرم از ذهنم بيرون نميره
پ ن۶: دلم براي خودم تنگ شده
چهارتادیوار
یه نورگیرکه اونقدبالاست که چیزی ازش پیدانیست
صدای بسته شدن درهای آهنی
صدای پوتین سرباز
انگشتروازدستت درمیاری
نگات میکنم
میگی خواستگاراومده برام
نگات میکنم
میگی بابام گفته بایدبله بگی
نگات میکنم
میگی همه چی بین ماتموم شد
نگات میکنم
میخوای بازحرف بزنی
نگات میکنم
انگشتروازدستم درمیارمو
نگات میکنم
انگشترومیندازم جلوی پاتو
نگات میکنم
باقدم های آروم ازت دورمیشم
توتنهاییهام میگم
چه خوب شدکه رفت
لعنت به دنیایی که میایم توش بدون اینکه بخوایم
و
ازش میبرنمون بی اینکه بخوایم
تواین وسط هم هرکارمایاحرومه یاگناه
یه جایی خوندم اگه روزه باشی برای نجات جون
یک انسان بپری توآب تانجاتش بدی
بایدقضای روزتوبه جابیاری
دیروزمردی رادیدم که دست وپامیزدتوی آب![]()
شنابلدبودم
بهش گفتم حدودا3ساعت تاافطارمونده
تحمل کن
فقط یک کلام:
بااین قواعدودستورای سخت انتظارداریم دینمون جهانی بشه؟؟؟![]()
یه سوال:
به نظرتون جوونی که وقتی به دنیااومدتوگوشش قرآن خوندن،چراحالامیره شیطان رامیپرسته؟؟؟![]()
اینم یک مطلبی که بدجورمنوبه فکرفروبرد:
کاهش شدیدآمارجرم درماه مبارک رمضان
نشان میدهدکه مجرمین همان مومنینند!!!
سعی کنیدبه هیچکدومتون برنخوره
--------------------------------------------------------
پ ن:بعضی هاازپست فبلیم خیلی دلگیرشدن،ازهمتون معذرت میخوام
پ ن1:چندوقتیه بدجوری زندگیم گره خورده به هم...هرجامیرم به دره بسته میخورم...![]()
پ ن2:خدادیگه جوابمونمیده...ازچشماش افتادم![]()
پ ن3:یه مشکل خیلی بزرگ هست توزندگیم که اگه حل نشه مهردادنابودمیشه
پ ن4:دوستای خوبی دارم تواین وبلاگ،ازهمتون ممنونم
پ ن5:من تصمیم گرفتم بخاطرشمادوستای خوب ازچندتاموارد پ ن پست قبلی صرف نظرکنم
پ ن6:راستی راجع به فاطمه هم لطفادیگه صحبت نکنید...اگه عروسی سرگرفت خبرتون میکنم![]()
پ ن7:داداش فرزاداین حرفاوناراحتیه من واسه دخترنیست،فقط گفتم بدونی که توخیالاتت نگی این مهردادچقدضعیفه...بحث زندگیمه نه دختر![]()
دیشب بود یا3سال پیش
درست یادم نمیاد
فقط یادمه بودی انگار
روهمین صندلی نشسته بودی
چراوایسادی
بیابشین
این صندلی روهنوزواسه تونگه داشتم
----------------------------------------------------------
خواستم جای آغوشتوباقرصایی که دکترای جورواجور گفتن پرکنم
یکی ازاون قرصاروبرداشتم
یه لیوان آب
دستام میلرزید
خوردمش
دستام خوب شدم
انگاری کم بود
قرصاروریختم تودهنم
همشو
اینباربایه شیشه آب میخورمشون
حالااحساس میکنم حالم خیلی بهتره
-----------------------------------------------------------
میشینم آروم وزیرچشمی نگات میکنم
وقتی میفهمی حالم بازبدشده خوشحال میشی
یکی ازپشت سرمیگه پاشوپسر
پاشووکارویه سره کن
هزارنفرپشت سر دادمیزنن که پاشو
الان وقت تقاص دادنشه
پامیشم،تولبخندمیزنی،میترسی
ازکنارت عبورمیکنم
روزبعدتوقسمت حوادث یه روزنامه
جریان مرگمومینویسن
وبازتوخوشحال میشی
--------------------------------------------------------------
دارم فکرمیکنم
دیروزبود
نه
دقیقایه هفته ی پیش بودانگار
شایدم...
یکی ازپشت سرم دستشومیذاره روشونه هام
سرشومیاره پایین
توی گوشم میگه
قرصاتوبیارم که بخوری؟
---------------------------------------------------------
پ ن:قسمت نظرات این وبلاگ ازاین به بعدبسته است دیگه
پ ن1:کسایی که مایل هستن نظربدن فعلاتوپست قبلی میتونن اینکاروبکنن
پ ن2:حالم بده
پ ن3:شایدهرازگاهی نظراتوفعال کردم شایدکسی کاره مهمی داشت
پ ن4:ازاین به بعدواسه هرپست پی نوشت میذارم
پ ن5:به همه دوستان سرمیزنم ولی نظرنمیذارم![]()
پ ن6:میدونم هتون گفتیدپس سرنزن حالاکه نظرنمیذاری
پ ن7:دستام بدجوری میلرزن
پ ن8:من یه شکست خورده ام
پ ن9:من یه باره دیگه شکست خوردم،اینبارتوزندگیم
پ ن10:به زودی ازجام پامیشم ووقتی که پاشدم همتونوخبرمیکنم که جشن بگیریم،فراموشم نکنید![]()
پ ن11:من بایددوران نقاهتموپشت سربذارم![]()
پ ن12:این وبلاگ هر3 شنبه آپ میشه
پ ن13:بایدبرم قرصاموبخورم
پ ن۱۴:این تصاویرزیباسازی وبلاگم گذاشتم که خیلی اندوهناک نشه این پست،گناهدارید![]()
حدود1مهربودکه تو1مهمونی خانوادگی همدیگرودیدیم،اونروزحتی به ذهنم هم خطورنکردکه قراره چه اتفاقاتی واسه مابیفته،یه دوست مشترک به نام عاریه ماروبه هم معرفی کرد،فقط بایه سلام وازآشناییتون خوشبختم همه چی تموم شدوهرکدوم رفتیم پی کاره خودمون،چندبارتوجهم بهش جلب شدولی زیادجدی نگرفتم.اونشب تموم شدوگذشت،اون روزا من بافردی به نام مهتاب دوست بودم،عشق وعلاقه آنچنانی بین مادوتاوجودنداشت،ولی بودیم باهم،حدود1هفته بعدازاون مهونی گوشیم زنگ خورد،شماره ناشناس بود،برداشتم وگفتم بفرمایید،یه صدای نازکی ازپشت خط گفت:
-سلام،آقامهرداد؟
-بله بفرمایید
-من زهره هستم
-به جانیوردم
-دوست عاریه،اون شب مهمونی باهم آشناشدیم
-بله،بله امرتون؟؟
-میخواستم اگه بشه ببینمتون
-به چه دلیل؟
-میخوام باهاتون درددل کنم
منم قبول کردم وواسه فرداش ساعت4 قرارگذاشتیم.
ساعت از4 گذشته بودکه رسیدم سرقراردیدم وایستاده کنارخیابون،رفتم جلووبا2،3 تابوق اونومتوجه خودم کردم.
سوارماشین شد،بهش گفتم حالاکجابریم؟
گفت هرجادوست داری بروواسه من فرقی نداره،منم بردمش یه کافی شاپ ووقتی نشست ویه قهوه ترک سفارش دادیم بهش گفتم:خب میشنوم.
گفت بادوست پسرم،محسن میخوام بهم بزنم
گفتم خب؟نقش من این وسط چیه؟
گفت میخوام محسن یک بارمنوتوروباهم ببینه تاازم دل بکنه وبذاره بره،گفت هرچی بهش میگم این رابطه بایدتموم بشه گوش نمیده میگه من ولت نمیکنم.
گفتم خب اینکه خیلی خوبه!!
گفت آره خوبه،ولی واسه کسی که دوستش داشته باشه نه واسه منکه هیچ حسی بهش ندارم و...
بعدکلی بحث واستدلال و...بالاخره من قبول کردم،قرارشدبریم وکنارهم وخیلی صمیمی ازجلومحسن ردبشیم.
اینکاروکردیم وجاتون خالی یه کتک حسابی هم من انروزخوردم،مثله غول بودمحسن،ولی بهرحال رابطه اون دوتاتموم شد.
ازاون روزبودکه رابطه ی من وزهره روزبه روزصمیمی تروبیشترشد،چندروزیک بارهم همدیگه رامیدیدیم،اولین باری بودکه حس میکردم عاشق کسی هستم،روزبه روزحسم بهش بیشترمیشدوفکرمیکردم اونم حس منوداره،میگفت که حس منوداره ولی بعده هافهمیدم که همش دروغ بوده،رابطمون انقدزیادشده بودکه قرارازدواج گذاشتیم،ازاون قراربه بعدهم اون منوشوهرم صدامیزدومنم گاهی میگفتم بهش همسرم.
یه دوستی داشتم اسمش مهدی بود،اکثروقتایی که بیرون میرفتیم سه تایی باهم بودیم،من،زهره ومهدی.
به جفتشون اعتمادداشتم،زهره به مهدی میگفت داداش مهدی ومهدی هم میگفت آبجی زهره...
انقداعتمادداشتم بهشون که اگه میدیدم توخیابون باهم دارن میان،یه لحظه هم شک نمیکردم که شایدچیزی بینشون باشه،ولی ساده بودم،ساده.
حالاکه به اون روزافکرمیکنم خنده ام میگیره ودرعین حال که میخندم یه بغض گلوم روچنگ میندازه.
یک روزمن وزهره سراینکه چرابه یه دوستای من به اسم شهرام sms میده بحثمون شداونم گوشیش را3،4 ساعتی خاموش کرد،وقتی روشن کردحدودای ساعت6 عصربود،بهش sms ندادم تاحدودساعت10 شب،اس دادم وگفتم اصلازهره ولش کن،بهت اعتماددارم بیاآشتی کنیم.بهم جواب داد:باشه آشتی،فعلانمیتونم اس بدم.
منم گیردادم که چرانمیتونی .ازاین حرفا،بازگوشیشوخاموش کرد.ساعت12 بهم اس دادکه خوابی؟بهش گفتم چراگوشیتوروم خاموش کردی؟؟
گفت یه اتفاقی افتاده بایدببینمتوبرات تعریف کنم،یه حسی بهم میگفت براش خواستگاراومده،گفتم خواستگاراومده برات،گفت آره
یه مدت که خشکم زدولی یهوبه خودم اومدموبه خودم گفتم آخه دیوونه،زهره زن توإ،پس نترس،قبول نمیکنه خواستگارشو.
بااعتمادبنفس کامل پرسیدم حالاکی هست خواستگارت؟
گفت:مهدی
دنیادورسرم چرخیداصلاباورم نمیشددوست من،کسی که روزاشبامونوباهم گذروندیم،کسی که مثل داداش بودبرام،حالارفته خواستگاری عشق من.
آرامشموحفظ کردموبایه حس اطمینا ن ازاینکه زهره میگه جوابم بهش منفیه،به زهره اس دادم وگفتم حالانظرت چیه؟؟
بهم گفت:پسرخوب وقابل اعتمادیه
اینجابودکه فهمیدم چه رودستی خوردم،که فهمیدم دوستم چه خنجری بهم زد،اونم ازپشت.
روزاپشت هم میگذشتن ومن دنبال یه راهه چاره که این ازدواج سرنگیره،ولی یه دفعه به خودم اومدمودیدم همه چی تموم شدوقراره عقدگذاشتن...بهم اس میدادزهره ومیگفت اومدیم آزمایش،اس میدادومیگفت اومدیم خریدعقد،انقدنمیفهمیدکه بااین حرفاش داغون میشم،ولی شایدم میفهمید،آره خوبم میفهمید،میخواست داغون بشم،آره من بایدتاوان خوب بودن وخوبیهایی که بهش کردموپس میدادم،اینم تاوان من بوددیگه،اینم نتیجه ی خوبی هام...1مرداد1389 هم عقدکرد
پیوندتان مبارک زهره و مهدی
تمام شد،اینم داستان 2 سال که 5 ماه دیگه مونده بودکه بشه3 سال
ایشالاکه خوشبخت بشیدزهره ومهدی
منم قراره بعدماه رمضان برم خواستگاری،دعاکنیدکه بابای دختری که قراره برم خواستگاری نه نیاره وجلوپامون سنگ نندازه،ولی سنگم بندازه طوری نیست،چون من پاش وایمیستم وعقب نمیکشم...فاطمه هم عقب نمیکشه وپام وایساده،میدونید؟زمین تاآسمون بازهره فرق داره،فاطمه راواقعادوست دارم...
پ.ن۱:منتظرم ببینم نظرتون راجع به این پست وزندگی من چیه
پ.ن۲:نظرخصوصی تاجایی که امکان داره ممنوع لطفا
توجه توجه
سلام![]()
گفته بودیدکه غمگینم،که سردم وتلخ،پرسیده بودیدکه چرا؟![]()
راستش نوشتن وحرف زدن راجع بهش برام آسون نیست![]()
برای همینم میگم اگه واقعامایل بودیدداستان زندگیموبدونید
بهم بگیدتابنویسم داستانشو،داستان 2 سالی که پوچ گذشت
البته فقط درصورتی مینویسم وبرای نوشتنش وقت میذارم
که حداقل 40 نفربخوان که بنویسم وبخونن...وگرنه بازم به
نوشتن همین چرت وپرتابسنده میکنمومینویسم.
منتظرم،اگه دوست داریدبنویسموبخونیدبهم بگید،اگرهم دوست
نداریدکه بیخیال...
ازنظرات همتون ممنون![]()
-----------------------------------------------------------
ِِِغنچه از خواب پرید
و گلی تازه بدنیا امد
خار خندید و به گل گفت سلام...
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی امد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک ان خار در ان دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت:
سلام
-----------------------------------------------------------
پ ن:خداییش این سلام گل دیگه چه ارزشی برای خارداشت؟![]()
کاش لبخند هایت آنقدر زیبا نبود که امروز آرزوی دیدن یک لحظه از
خنده های عاشقانه ات را داشته باشم.
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز چشمانم به
یاد آن لحظه ها بهانه بگیرند و اشک بریزند .
کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خودم بگویم :
او که نمی دانست چقدر دوستش دارم.
کاش حرفای دلت را بهم نگفته بودی تا امروز با خود بگویم :
من که می دانم او چقدر مرا دوست دارد .
کاش در برابر هجوم افکار مسخره تنهایم نمی گذاشتی تا
در برابر آنها به زانو در بیایم و شکست بخورم .
جز یک چیز
تنهایی
و حس یک انتقام
سلام به همه عزیزانی که بهم سرمیزنن،عده ای برام نظرمیذارن وعده ای هم میان،میخونن،میرن،
بدون اینکه اثری باقی بذارن من ازهمه ممنونم،مخصوصا ازتو...
خودت میدونی کیودارم میگم،آره،باخوده خودتم
تویی که اینجوری بی سروصدااومدی وبی سروصداتررفتی
ولی بدون من دلم تنگ میشه برات،نمیگم همیشه
ولی خیلی وقتادلم برات تنگ میشه اونقدکه میشبنم وتوتنهایی اشک میریزم
قراربودبی هم وواسه هم اشک نریزیم،یادته که؟؟
پس بگوچی شدکه شدی دلیل اشکام توتنهاییم؟
ازت میخوام که برنگردی دیگه...
هیچوقت...
من بااین اشکاوتنهاییم بیشترازباتوبودن خوشبختم...
دروغ گفتم اماتوباورکن وبرنگرد...
دیگه نبینمت...
د ی گ ه ن ب ی ن م ت...
------------------------------------
گفتن حقیقت چه سودی دارد
وقتی با شنیدنش نیست می شوند!
وبا گفتنش خوار؟
------------------------------------------------
گاهی،اگرتوانستی،اگرخواستی،اگرهنوزنامی ازمن درسرداشتی نه دردل!درکوچه تنهایی من قدمی بگذارشلوغیه کوچه ظاهری است،نترس بیانگاهی پرت کن وبرو،همین
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
وقتی که دستان مخفی شب بازوانم را سفت میگیرد
وقتی به تخت میخم میکند
حتی حس فریاد زدن را هم ندارم
وقتی شیاطین برای نابود کردنم حمله ور میشوند
حتی قدرته ترسیدن را هم ندارم
نمیدانم تو هم آن شیاطین شب را میشناسی یا نه ؟
به سراغ تو هم می آیند؟
دستها و پاهایت را در قل و زنجیر میکنند دیوانه وار موهایت را می کشند ؟
به زجر کشیدنت نگاه می کنند و میخندند؟
صورتت را چنگ می اندازند؟ بدنت را می جوند؟
نخند جواب مرا بده به سراغ تو هم می آیند؟
جواب مرا بده بگو آری و راحتم کن نگو که من در حال از دست دادن عقلم هستم
همچنان تنها قدم خواهم زد
در این خیابان های سرد و این کوچه های نمناک
همچنان تنها
همچنان با فکر گذشته
همچنان اسیر در گذشته ی کذایی
همچنان نیمکت ها ی خیس و
همچنان .......
عشاق در آغوش هم
و من بازوانم را دور خودم حلقه میکنم
و آنها از نگاهم میفهمند که روزی من هم عاشق بوده ام
اما حالا مثل همیشه تنها قدم میزنم
و مثل همیشه تنها سیگار میکشم
و دوباره سیگاری در دست
و باز هم غمی در دل
و همچنان این زندگی من خواهد بود
و چشمان رهگذران برای همیشه از دیدن لبخند هایم محروم خواهند ماند

هوای هوايت را داشـــــته بــــــاش…
ســـــــــرما کــم کــم دارد می شود فــرمانـــــــــروای ســــرزمينمـــــان
لطفـــــا نگــــذار هرکاری دلـــش خواست و بــــا زمين کـــــرد
بــــــــــا دل تـــــــــو هــــــــــم بکنـــــــــــد

----------------------------------------------------------------------
نمي دانم چرا اين گونه هست؟
وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني
اما بي اعتنا مي گذري
و عاشقانه به کسي مي نگري و دلت بسته به مهر ديگريست که
دلش پيش تو نيست

----------------------------------------------------------------------
آموخته ام که از همه چیز بترسم
:از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد
..از کوچکتر که مبادا دلش بشکند
..از دوست که مبادا برنجد
..از دشمن که مبادا آشوب برپا کند
..از اشوب که شادی را ببلعد
..از شادی که غم را بیدار کند
..از غم که سکوت را می آفریند
..از سکوت که واقعیت را در نهان دارد
..از واقیت که شبیه آدم هاست
..از آدم هایی که
.................بسان سایه ام که می داند از تاریکی هراس دارم
!!اما، درست همون لحظه تنهایم می گذارد
!!!
تواحساس مراچه راحت ربودی
اگرمن شکستم مقصرتوبودی
راستی روزجمعه ۱ مرداددوستم زهره عقدکرد...!!!
ببخشیداینهمه وقت نبودم
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت
خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم
شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد
بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار
کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را ..
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به
عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی
دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟
خدا گفت:البته!
-از تو
میخواهم یک روز،فقط يك روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را
بررسي كنم.سوگند ميخورم كه پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.
-چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم،اما اين را نخواه.
-خواهش ميكنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه سالها
نيكي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر
نه باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.
خداوند يكي از فرشتگان خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و
كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون كشيد.فرشته در كنار كوروش قرار
گرفت.كوروش گفت:عجب اينجا چقدر مرطوب است !!!وفرشته تاسف خورد...
-ميتواني مرا بين مردم ببري؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند و فرشته چنين كرد.
كوروش براي اين كار ذوق و شوق بسياري داشت اما به
زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندكي، كسي به ياد او
نبود.كوروش بسيار غمگين شد اما گفت: اشكالي ندارد.خب آنها سرگرم كارهاي
روزمره خودشان هستند.
فرشته تاسف خورد...
در راه مي شنيد كه مردم چگونه يكديگر را صدا ميزنند:عبدالله، قاسم،...!!!
-هرگز پيش از اين چنين نامهايي نشنيده بودم!!!
فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
-اعراب؟!!!
-بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور
ايران حكومت ميكردي و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشي
بودند.
كوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشيها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!
پس پادشاهان چه ميكردند؟!!!
فرشته بسيار تاسف خورد...
سكوت مرگباري بين آنها حاكم شده بود.بعد از مدتي كوروش گفت: تو ميداني
كه من جز ايزد يكتا را نمي پرستيدم.مردم من اكنون پيرو آييني الهي هستند؟
-در ظاهر بله!
كوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟
-اسلام
-چگونه آييني است؟
-نيك است
و كوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در"ظاهر بله"را فهميد...
-نقشه فتوحات ايران را به من نشان ميدهي؟ ميخواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
و فرشته چنين كرد.
-همين؟!!!
كوروش باورش نميشد.با ناباوري به نقشه مي نگريست.
-پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!
و فرشته بسيار زياد تاسف خورد...
-خيلي دلم گرفت، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم.ميخواهم سفر كوتاهي به
آنسوي مرزها داشته باشم و بگوييم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را
تسكين دهد
فرشته چنين كرد و او را به سرزمينهاي دور برد.تازه به مقصد رسيده بودند
كه با مردي هم كلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد: راستي شما از
كجا مي آييد؟كوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت:اوه خداي من،او يك تروريست متحجر است !
واكنش آن مرد اصلا آن چيزي نبود كه كوروش انتظار داشت.قلب كوروش شكست...
-مرا به آرامگاهم بازگردان
فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن...
كوروش رو به آسمان كرد و گفت:خداوندا مرا ببخش كه بيهوده برخاسته ام، پافشاري كردم، كاش همچنان در خواب و
بي خبري به سر مي بردم.
كوروش تو نخواب كه ملتت در خواب است
آرامگهت غرقه به زير آب است
اينبار نه بيگانه كه دشمن ز خود است
صد ننگ به ما که روح تو بي تاب است
پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه گذشت . ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت . لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر نگاهی به او کرد و پرسید :
- می توانم کمکتان کنم؟
در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :
- من یک لوح موسیقی می خواهم .
یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :
- میل دارید این را برایتان کادو کنم؟
و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو پیچ شده را به پسر داد . پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید و دختر نیز لوح را کادو می کرد و به او می داد . پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست . مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد . ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند نمی توانست و فقط با خرید یک لوح خارج می شد .
بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر ابراز کند . یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و روی ویترین گذاشت و خارج شد! و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!
چند روز گذشت و دختر از نیامدن پسرتعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت . مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :
- تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.
دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود
" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم . "
یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!
مادر گفت :
- پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری . ممکن است او هم به تو علا قمند و منتظر تو باشد .
سلام ازاونایی که تولدموتبریک گفتن تشکرمیکنم مخصوصاگیلاس آبی عزیز.
تولدتون جبران میکنم...فعلابای
راستی نظریادتون نره
اونایی که امروزخوشحالن دستاشون بالا....
مثلاامروزتولدم بود،هیشکی بهم تبریک نگفت...
خودم به خودم میگم،چاره دیگه ای دارم؟
تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککک.
سعی کردم حداقل امروزخوشحال باشم ولی نشد...
ولی الان خوشحالم....![]()
![]()
![]()
دیدیدخوشحالمممممم؟؟؟؟؟
ما که با میتی کومان و پسر شجاع بزرگ شدیم، شدیم این
وای به حال اینایی که دارن با عمو پورنگ و خاله شادونه بزرگ میشن
_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _نصیحت غضنفر به پسرش : هیچ وقت زن نگیر و به پسرت هم بگو زن نگیره
_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _سهمیه ی موتور گازی اعلام شد ! روزی ۲ قاشق مربا خوری
_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
آسمان را می خواهم برای عبور . جاده باریک است ! ماه را می خواهم
_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست
خدایا در سرای ما چه بشکن بشکنه بشکن من نمی شکنم بشکن
_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند،
رسیدیم به اسم بارانه
دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده
برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده
_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _گلبول های سفیدم فدای باکتری های وجودت
(
پیامک پزشکی - بهداشتی )_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _این پیام جهت حاضری در دفتر رفاقت بود که بدانی به یادتم
_
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _اگر کردی مراروزی فراموش
در آید در دماغت ۱۰۰ عددجوش
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
یه شب ستاره آرزو ها از آسمون اومد پایین گفت : یه آرزو بکن
منم تو رو خواستم
گفت نمیشه
گفتم چرا ؟
گفت : ما تو جنس بنجل نیستیم
یه تولددوباره، یه سال بازم گذشته
اونی که عاشقم بوده،رفته دیگه برنگشته
روزای رفته وتنها،دارم ازغصه میمیرم
لحضه های تلخو سردو،روبروچشام میبینم
یادمه دستای گرمت،سهم دست دیگرون بود
واسه ی این قلب ساده،حتی اون دلت شلوغ بود
التماس کردم بمونی،رفتیوتنهام گذاشتی
کاش میدونستم ازاول،تومنودوسم نداشتی
کادوهای بازنکرده،انتظاری شوم وتاریک
تقویم کهنه ی17،گم شده بازم توتاریخ
میدونم بازم نمیای،میدونم تلخ جدایی
روزتولدم مبارک،ای عزیزمن کجایی؟
کجایی؟
کجایی؟؟
کجایی؟؟؟
کجایی؟؟؟؟
وفانکردی وکردم،جفاندیدی ودیدم
شکستی ونشکستم،بریدی ونبریدم
اگرزخلق،ملامت وگرزکرده،ندامت
کشیدم ازتوکشیدم،شنیدم ازتوشنیدم
کی ام؟شکوفه ی اشکی که درهوای توهرشب
زچشم ناله شکفتم،به روی شکوه دویدم
مرانصیب غم آمد،به شادی همه عالم
چراکه ازهمه عالم،محبت توگزیدم
چوشمع خنده نکردی،مگربه روزسیاهم
چوبخت جلوه نکردی،مگرزموی سپیدم
به جزوفاوعنایت،نمانددرهمه عالم
ندامتی که نبردم،ملامتی که ندیدم
نبودازتوگزیری،چنین که بارغم دل
زدست شکوه گرفتم،به دوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمندشتاب میشدوازپی
چوگرددرقدم او،دویدم ونرسیدم
به روی بخت زدیده،زچهرعمربه گردون
گهی چواشک نشستم،گهی چورنگ پریدم
وفانکردی وکردم،به سرنبردی وبردم
ثبات عهدمرادیدی ای فروغ امیدم
پ.ن:تنهاچیزی که میتونم بگم اینه که جوگرفتمواین شعرونوشتم که شاعرش هم مهرداداوستا است.
راستی ۴اسفندسالگرددوستی منوعشقم بودهی روزگار...![]()
به خداگفتم سلام
جوابمونداد
بلندترگفتم سلام خدا
بازم جوابی نیومد
دلم شکست گفتم خدا مگه من همونی نیستم که گفتی میفرستمت زمین،فقط قول بده بچه خوبی باشی؟؟؟؟
منکه خوب بودم،پس چی شد؟؟؟توبه بقیه بنده هات نگفته بودی که خوب باشن؟؟؟؟؟؟؟
پس چرامن توباتلاقم؟؟چرادستای زندگی پیچیده دورگردنموهرچی بیشترالتماس میکنم فشارش بیشترمیشه؟؟؟
گفتم دیگه کمک نمیخوام.خدایاتوهم به اون بنده های بدت خوبی کن تاروزبروزبدتربشن.
من دیگه ازهیشکی کمک نمیخوام وقتی حتی خودم به داده روزای گنگم نمیرسم.
آی آدمهابه زندگی زیبای خودتون برسیدوخداهم...
اگه حرفام کفربودن خدا،منظوری نداشتم.تومیبخشیم،مگه نه؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()